۱۴۰۰ فروردین ۳, سه‌شنبه

بهای آزادی بیان

فیلم زندگی نامه ای The People vs. Larry Flynt محصول سال۱۹۹۶ راجع به لری فلینت ناشر مجله پورنوگرافی هاسلربه کارگردانی میلوش فورمن است . لری فلینت، به عنوان قهرمان ناشناخته آزادی بیان در امریکا شناخته می شود که بارها به خاطر اتهام توهین و افترا و ترویج هرزگی/فحاشی به دادگاه رفته است. 
لری فلینت می گوید:"قتل، غیر قانونی است و ممکن است به خاطر عکاسی از صحنه قتل، جایزه پولیتزر بگیرید ولی سکس، با اینکه قانونی است اما به خاطر عکس گرفتن از آن به زندان می افتید". حتی به عکاسی که نمی خواست از واژن زنش عکس بگیرد، گفت: "همون خدایی که باور داری زن و مرد را آفریده، این زن و واژنش را آفریده".
وکیلش هم در دادگاه می گوید: "شخصا از مجله هاسلرخوشش نمی آید ولی به خاطر حفاظت از آزادی های مدنی، وکالت لری فلینت را قبول نموده و توضیح می دهد: ما یک کشور آزادیم که بهای آزادی ما تحمل و مدارا نسبت به مجلاتی مثل هاسلر و پلی بوی است تا انتخاب کنیم این مجلات را بخریم یا داخل سطل آشغال بیاندازیم. بدون این ها آزادی ما معنا ندارد".
مجله هاسلر پس از انتشار عکس برهنه ژاکلین کندی مشهور شد. لری فلینت، عکس برهنه ژاکلین کندی را از عکاسی به قیمت ۱۸ هزار دلار خرید و پس از انتشار آن عکس، یک شبه میلیونر شد. همسر لری فلینت پس از محاسبه فروش مجله، به او می گوید: "شلوارت را بکش پایین"، لری می پرسد: "برای چه؟" و او در جوابش می گوید:" چون تا به حال با یک میلونر نخوابیده ام".
لری فلینت پس از ملاقات با خواهر جیمی کارتر، خود را مسیحی اعلام کرده و غسل تعمید می دهد. اما زمانی که پس از یکی از دادگاه ها، لری و وکیلش مورد سوءقصد قرار می گیرند و لری فلینت برای همیشه فلج می شود، خود را بی خدا اعلام می کند و در دادگاهی حاضر نمی شود تا به کتاب مقدس قسم بخورد.
یکی از بزرگترین دعواهای حقوقی فلینت با یک کشیش بود که در مجله هاسلر راجع به اولین دیت او نوشته و گفته بود:"او با مادرش خوابیده". دادگاه طنز مجله هاسلر را براساس وقایع ندانست و لری فلینت را از اتهام توهین برایت ساخت ولی به خاطر جریحه دار کردن احساسات کشیش، لری فلینت محکوم به پرداخت ۲۰۰ هزار دلار گردید اما دادگاه عالی در سال ۱۹۸۸ آن را هجو سیاسی با حمایت قانون اساسی خواند. لری فلینت از تصمیم دادگاه استقبال نمود زیرا هرزگی/فحاشی از دهه ۱۹۳۰ روی رمان اولیسیس اثر جیمز جویس ممنوع شده بود. لری فلینت پس از آن گفت: "وقتی قانون از فردی مثل من محافظت می کند، از همه شما محافظت خواهد کرد زیرا من بدترین هستم".
لری فلینت یک امپراطوری ۴۰۰ میلیون دلاری پورن با مجله هاسلر شامل استریپ کلاب ها و فروشگاه های بزرگسالان ساخت و عمرش را وقف مبارزه با اتهامات توهین و افترا و ترویج هرزگی/فحاشی در دادگاه ها نمود. او ۱۰ فبروری امسال بر اثر نارسی قلبی در سن ۷۸ سالگی در خانه اش در لس آنجلس درگذشت.
 


۱۳۹۹ بهمن ۷, سه‌شنبه

فیلم شیطان تمام وقت


امروز فیلم شیطان تمام وقت در ژانر تریلر به کارگردانی آنتونیو کامپوس محصول سال ۲۰۲۰ را دیدم. فضا و داستان فیلم، کلا مرا به یاد افغانستان انداخت. فیلم با صحنه ای از جنگ جهانی دوم شروع می شود. یکی از سربازان امریکایی به نام ویلارد راسل، یکی از گروهبان های امریکایی را که توسط ژاپنی ها به صلیب کشیده شده، می بیند. او با شلیک گلوله ای به گروهبان، به دردش پایان می دهد. پس از آن به خانه نزد مادرش برمی گردد. در مسیر خانه با دختری به نام شارلوت که پیش خدمت یک رستورانت است، آشنا شده و عاشق مهربانی او می شود. ویلارد وقتی به خانه برمی گردد به مادرش می گوید: عاشق دختری شده که حتی نامش را نمی داند. مادرش دختری به نام هلن را که والدینش را در جنگ از دست داده، به او معرفی کرده و انتظار دارد باهم عروسی کنند ولی ویلارد با شارلوت ازدواج و در شهر اوهایو ساکن می شود. 

هلن با کشیش کلیسا به نام روی ازدواج می کند. روزی روی با هلن به جنگل رفته و او را می کشد زیرا باور دارد که خدا به او قدرت زنده کردن مردگان را اعطا نموده ولی پس از کشتن هلن، پی می برد که نمی تواند او را زنده کند. روی در مسیر برگشت به خانه، با عکاسی به نام کارل و همسرش سندی ملاقات می کند. کارل و زنش، مردان در راه مانده را سوار اتوموبیلشان کرده و در راه به بهانه استراحت، توقف می نمایند. آنان قاتل های زنجیره ای هستند که مردان را مجبور به رابطه جنسی با سندی نموده، در حالی که کارل از آن ها هنگام رابطه عکس می گیرد و پس از آن، مسافران را می کشند. روی قبول نمی کند رابطه ای با سندی داشته و توسط کارل کشته می شود. 

کارل و سندی مثل شیرین گل و رحمت الله شوهرش هستند. به گزارش نیویورک تایمز، رحمت الله، شیرین گل را مجبور به روسپیگری و ایجاد رابطه با رانندگان تاکسی می نمود. پس از اینکه شیرین گل، کباب های آغشته به مواد را به خورد آنان می داد، شوهر، برادر شوهر و پسرش تاکسی های آنان را دزدیده و فروخته و رانندگان را به قتل رسانده و در حیاط خانه شان دفن می کردند. آن ها ۲۷ مرد را طی سال های ۲۰۰۱-۲۰۰۴ به قتل رساندند. 

ویلارد و شارلوت صاحب پسری به نام آروین می شوند. آروین، پسری خجالتی است که توسط دیگران مورد آزار و اذیت قرار می گیرد. روزی پدرش با کتک زدن دو مردی که او را آزار داده بودند، به او یاد می دهد چه زمانی وقت مناسب برای انتقام گرفتن است؟ شارلوت به سرطان مبتلا می شود و ویلارد از پسرش آروین می خواهد تا با او به درگاه خدا برای سلامتی مادرش دعا کند. ولی خدا دعاهای هیچ یک از آن ها را قبول نمی کند. پس از اینکه ویلارد، سگ آروین را برای شفای همسرش قربانی می کند، شارلوت فوت می کند و ویلارد هم خودکشی می کند. پس از آن، رابطه آروین با خدا و کلیسا خدشه دار می شود.

آروین نزد مادربزرگش می رود که لنورا دختر هلن را به فرزندخواندگی گرفته است. آروین مثل یک برادر، همیشه مواظب لنورا است. لنورا نیز مورد آزار و اذیت پسران همکلاسیش قرار می گیرد ولی آروین کتکشان می زند و بهشان اخطار می دهد که به خواهرش نزدیک نشوند. لنورا هر روز سر قبر مادرش که در قبرستان نزدیک کلیسا آرمیده، می رود. یک روز بارانی، از قبرستان به کلیسا می رود و در آنجا کشیش جوانی که تازه آمده او را به خانه اش می رساند. کشیش که پرستون نام دارد، به لنورا می گوید: آیا تا به حال خود را به خدا آن گونه که او را آفریده، نشان داده است؟ سپس در حالی که دست لنورا را در دستش می گیرد، شروع به دعا نموده و می گوید: خدایا به لنورا قدرت بده تا خودش را به تو آن گونه که روز اول آفریدیش، نشان دهد. سپس به لنورا کمک می کند تا لباس هایش را درآورده و او را می بوسد. 

ماجراهای رابطه جنسی کشیش پرستون با لنورا که منجر به حاملگی او می شود، مرا یاد حرف های فیل ساویانو در فیلم افشاگر انداخت. فیل ساویانو به خبرنگاران بوستون گلوب می گوید: او در کودکی فقیر بود و کسی به او و خانواده ش توجهی نمی کرد ولی روزی یک کشیش که برای قشر فقیر زمان او، حکم خدا را داشت به او توجه و از او می خواهد تا با وی رابطه جنسی برقرار کند. فیل می گوید: چطور می توانید به خدا «نه» بگویید؟ لنورا، بوسه کشیش را در ذهن کودکانه ش نشانه ای از رحمت و لطف خدا قلمداد می کند و پس از آن به آروین می گوید: به تنهایی می تواند سر خاک مادرش رفته و به خانه برگردد. پس از اینکه لنورا به کشیش می گوید: از او حامله است، کشیش هر گونه رابطه خود با وی را منکر شده و او را فاحشه و فرزندش را حرام زاده می خواند. لنورا به خاطر جلوگیری از آبروریزی، خودکشی می کند.

زمانی که آروین از طریق کالبدشکافی پی به حامله بودن لنورا و رابطه کشیش با او می برد، کشیش را تحت تعقیب قرار داده و پس از کشتن او به طرف زادگاهش سفر می کند. آروین در راه، با کارل و سندی برمی خورد. زمانی که کارل قصد شلیک کردن به آروین دارد، او در دفاع از خود به سوی کارل و سندی شلیک کرده و هر دو را می کشد. بعدا آروین پی می برد که برادر سندی، کلانتر است. لی، در واقع همان پلیسی است که شب خودکشی پدر آروین به خانه آن ها رفته و با او صحبت می کند. لی، کلانتر و پلیس فاسدی است ولی آروین چیزی نمی داند. زمانی که لی در جنگل، قصد کشتن او را دارد، از خود دفاع کرده و لی را می کشد. آروین به لی می گوید: خواهر و شوهر خواهرش، آدم های خوبی نبوده و افراد زیادی را کشته اند از جمله سربازی که از جنگ ویتنام برگشته بود. 

در راه یک هیپی، آروین را سوار اتومبیلش می کند. به محض سوار شدن، احساس خستگی کرده و تلاش می کند در اتومبیل آن غریبه خوابش نبرد. بین خواب و بیداری،  در رویاهایش تصور می کند در آینده یا مثل پدرش ازدواج کرده یا به عنوان سرباز به جنگ ویتنام رفته است. زندگی آروین، مثل زندگی خیلی هاست که در افغانستان زندگی کرده یا می کنند. در یک شهر / کشور فاسد به چه کسی می توانی اعتماد کنی؟ یاد دخترانی می افتم که وقتی در صندلی کنار راننده می نشینند، نگرانند مبادا راننده ای که همسر و دخترش را در خانه کتک می زند، دست روی ران آنان بکشد؟ مبادا مردی که خواهرش را به خاطر چشم چرانی های پسر همسایه کشته، خودش را به تن آنان بمالد؟ دخترانی که مجبورند برای خواندن قرآن نزد مولوی های امثال کشیش پرستون و مولوی رشید در زندگینامه حمیرا قادری با عنوان رقص در مسجد بروند یا دخترانی که بین زندگی با پدری معتاد، فرار از خانه و به چنگ پلیسی افتادن که مادر، همسر، خواهر و دخترش را به روسپیگری واداشته، کدامیک را انتخاب می کنند؟ آن قاضی که به دختران و زنان می گوید: اگر با من بخوابید، حکم آزادیتان را صادر می کنم، خود و حکمش را خدا و حکم الهی می پندارد؟ می خواهد به دختران بگوید: خدا شما را آزاد کرد؟ 


 

۱۳۹۹ دی ۱۱, پنجشنبه

۷۶۱ روز زندگی پشت قفسه کتاب


آن ها ۸ نفر بودند که در اتاقی زندگی می کردند که تسهیلات منحصر به فردی برای بیجا شدگان داشت از جمله: «باز بودن در طول سال، رایگان بودن، رژیم غذایی کم چربی، آب جاری در حمام، مجاز نبودن فعالیت های تفریحی در خارج از خانه تا اطلاع ثانوی، تشویق ورزش های سبک بدون وسیله توسط مدیریت و آوازخوانی بعد از ساعت ۶ عصر». هیچ کس حق خروج از خانه نداشت، اعضا نمی توانستند برای خرید مواد غذایی یا پیاده روی از اقامتگاهشان خارج شوند. مجبور بودند با مواد غذایی جیره ای بسازند و بسوزند که جز سیب زمینی، کاهو، شکر، سریال صبحانه و روغن چیز دیگری نبود. دوستان آن ۸ نفر، به طور پنهانی تلاش می کردند تا دور از چشم دولت که سیستم جیره بندی غذا را وضع کرده بودند، برای آنان مواد غذایی بخرند و ببرند. تهیه سبزیجات کار واقعا سختی بود.
آنان اجازه باز کردن پنجره و تنفس هوای آزاد را هم نداشتند. حتی نمی توانستند از گوشه پرده پنجره به ساختمان های اطراف و خیابان روبروی محل اقامتشان نگاهی دزدکی بیاندازند. وقتی یکی از آن ها سرما می خورد، حتی حق سرفه کردن نداشت. موقع بیماری، حتی نمی توانستند به دکتر و کلینیک بروند. اگر لوله فاضلاب آشپزخانه بند می آمد، یا سیم های برق اتصالی می یافت یا چاه فاضلاب دستشویی پر می شد، خودشان نمی توانستند به تعمیرگاهی زنگ زده و کمک بخواهند. در طول ساعات کاری نمی بایست از جایشان تکان می خوردند و اگر نیاز به رفع حاجت داشتند، می بایست بدون رفت و آمد به دستشویی و همان جا که نشسته بودند، طوری رفع حاجت کنند که هیچ کس صدای ادرار آن ها را نشنود یا اگر می توانستند به دستشویی روند، اجازه فلش کردن دستشویی را نداشته و می بایست بوی متعفن دستشویی را تا ساعت ها تحمل می کردند.
اما آن ۸ نفر که بودند؟ یک خانواده ۴ نفری شامل پدر و مادر و دو خواهر، یک خانواده ۳ نفری شامل پدر و مادر و یک پسر و یک مرد تنها که در اتاقی زندگی می کردند که پشت یک قفسه کتاب قرار داشت. لابد خیال می کنید قصه این ۸ نفر سال ۲۰۲۰ در گوشه ای از دنیا که گرفتار قرنطینه و مقررات سفت و سخت آن بوده، اتفاق افتاده یا آن ۸ نفر آنقدر از ابتلا به ویروس کرونا می ترسیدند که جرات نمی کردند پا از خانه بیرون گذاشته یا دست به سوی فلش توالت ببرند. آن ۸ نفر ۷۶۱ روز در چند اتاق پشت قفسه کتاب به طور مخفیانه زندگی کردند. پس آن ۸ نفر از ترس کرونا خود را قرنطینه نکرده بودند. آری، آنان از ترس کرونا خود را قرنطینه نکرده بودند بلکه از ترس مرگ در کوره های آدم سوزی نازی ها خود را پنهان کرده بودند.
 

 
آن ۸ نفر، آنه فرانک و خانواده و دوستانش بودند. آنه فرانک ۱۳ ساله با اینکه می دانست نازی ها، یهودیان را در اتاق های گاز می کشند، همچنان به پایان جنگ، آزادی و رهایی از آن اتاق و نویسنده شدن امیدوار بود. او همان سال دفترچه ای به عنوان هدیه تولدش از طرف پدرش دریافت کرد و خاطرات ۷۶۱ روز زندگی پنهانی در اتاق محل کار پدرش که با قفسه کتابی مخفی شده بود، نوشت. او جوان ترین عضو آن گروه ۸ نفری بود و تلاش می کرد همه را با شوخی ها و آواز خواندن و رقص شاد نگه دارد.
آنه در فیلم خاطرات آنه فرانک محصول سال ۱۹۵۹ از خواهرش می خواهد تا با او برقصد. آنه می گوید: «اگر نرقصیم، رقص را فراموش خواهیم کرد». زمانی هم که دکتر دوسل به جمع آنان می پیوندد، به او می گوید: «سعی می کنیم خودمان را شاد نگه داریم». آنه در همان جا با پیتر، پسر خانواده ای که با آنان زندگی می کند قرار ملاقات می گذارد. لباس های زیبایش را می پوشد و به اتاقش می رود و اولین بوسه عشق را آنجا دریافت می کند. دوران پریود و بلوغ آنه نیز در آن مخفیگاه شروع می شود. او احساس مستقل بودن می کند و دلش می خواهد همه زنان مستقل و به آموزش و کار بیرون از خانه و مشارکت با مردان نقش داشته باشند.
 

 
آنه فرانک در خاطراتش به ما می گوید: علی رغم همه سختی هایی که در زندگی هست، باید شاد باشیم، امیدوار و قدردان خوشی های کوچک زندگی مثل دریافت شکلات در روز تولد، به رویاهای بزرگ فکر کنیم، با اعضای خانواده و دوستانمان مهربان باشیم و در وقت نیاز به آن ها کمک کنیم. فیلم های خاطرات آنه فرانک محصول سال ۱۹۵۹ به کارگردانی جورج استیونز و محصول سال ۲۰۰۹ به کارگردانی جان جونز از جمله فیلم های زیبایی هستند که براساس خاطرات آنه ساخته شده اند. او دوست داشت پس از جنگ نویسنده شود تا پس از مرگش با نوشته هایش زنده بماند. متاسفانه مخفی گاه وی و خانواده ش لو رفته و آنان به کمپ فرستاده می شوند. فقط پدر آنه فرانک زنده مانده و خاطرات دخترش را منتشر می کند.
 


اگر آنه زنده می ماند، حالا ۹۱ ساله می بود و در زمانه کرونایی می توانست مثل مت دیمون و کیت وینسلت بازیگران فیلم شیوع که مردم را به شستن دست ها و خانه ماندن تشویق کردند، به مردم بگوید: زندگی مخفیانه ۷۶۱ روزه آنان سخت تر از قرنطینه ناشی از کرونا بود ولی با این حال توانستند ۲ سال و ۱ ماه به طور مخفی زندگی و اوقات خود را با خواندن کتاب، شنیدن موسیقی، یادگیری زبان های خارجی، گوش دادن به اخبار، خاطره نویسی و امیدوار بودن به آمدن روزهای خوش سپری کنند.
 

 

۱۳۹۹ آذر ۲۰, پنجشنبه

فیلم سفر به مکان صفر

 "- چه آرزویی داری؟

- آرزو داشتم که هم دختر باشم، هم پسر

- چه اسمی دوست داری داشته باشی؟

- محمد نرگس"

دیالوگ فوق، قشنگ ترین و خنده دارترین دیالوگی بود که در فیلم  سفر به مکان صفر به  کارگردانی داوود هلمندی دیدم. دیالوگی که از لحاظ روحی آدم را یاد آنیما و آنیموس کارل یونگ می اندازد و از لحاظ بیولوژیکی یاد لیدی بوی ها. آنیما به ویژگی های زنانه در بخش ناهشیار مرد و آنیموس به ویژگی های مردانه در بخش ناهشیار زن گفته می شود. 

داوود هلمندی ضمن روایت زندگی خودش، با به تصویر کشیدن زندگی سایر مهاجران افغان در ایران و غرب، به مقایسه فرهنگ شرق و غرب می پردازد. 


۱۳۹۹ آذر ۹, یکشنبه

مدیون که هستیم؟

فیلم Hillbilly Elegy محصول سال 2020 به کارگردانی ران هاوارد در واقع زندگینامه جی دی ونس نویسنده آمریکایی است که در دانشکده ییل، حقوق خوانده است. مادرش معتاد به هروئین و دائم اسیر روابط و ازدواج های شکست خورده می شود. خواهرش در نوجوانی عاشق و با دوست پسرش ازدواج می کند. پس از آنکه پدربزرگ جی دی فوت می کند، مادرش نمی تواند مرگ پدرش را تحمل نموده، به اعتیاد و روابط شکست خورده روی می آورد. بالاخره بر اثر اعتیاد شغل و گواهینامه رانندگیش را از دست می دهد. گاه برای قبولی در برخی مشاغل مثل پرستاری مجبور می شود تست ادرار دهد تا ثابت کند معتاد نیست و او از دی جی می خواهد تا به جایش، تست ادرار دهد.

پس از آن مادربزرگ جی دی، فرشته نجات او شده، سرپرستی وی را بر عهده گرفته و می گوید: امیدوار بودم مادرت پس از مرگ پدربزرگت، سرپرستی همه ما و خانواده را بر عهده بگیرد ولی او احساس ناتوانی کرده و نمی تواند دوباره روی پای خودش بایستد. همه امید من به توست. اگر تو درس نخوانی و کار نکنی، می شوی شبیه بقیه! بالاخره جی دی، دل به درس و کار می سپارد و خودش را می سازد. او حتی همراه با سربازان امریکایی به عراق می رود تا هزینه تحصیل خودش در دانشگاه را فراهم کند. 

زمانی که در دانشکده حقوق ییل درس می خواند، همزمان در سه مکان کار می کند تا مخارج تحصیلش را تامین کند ولی حقوقش کفاف هزینه ها را نمی دهد. دقیقا شبی که در یک مهمانی شام شرکت می کند تا با ملاقات با افراد مشهور، زمینه قبولی خود در مصاحبه های شغلی را فراهم کند، خواهرش زنگ می زند و می گوید: مادرش به خاطر مصرف بیش از حد هروئین، اور دوز کرده و در شفاخانه به کمک او برای مراقبت از مادرش نیاز دارد. جی دی مجبور می شود به اوهایو برگشته و از مادرش مراقبت کند.

پس از اینکه مادرش از شفاخانه مرخص می شود، او را به آسایشگاه برده تا در آنجا تحت مراقبت قرار گرفته و خودش و خواهرش بتوانند به زندگی شان برسند ولی مادرش از رفتن به آسایشگاه سر باز می زند و می گوید: می خواهد با دوست پسرش زندگی کند.  جی دی از دست مادرش ناراحت می شود و به او می گوید: چرا فقط به خودت فکر می کنی و به زندگی من و خواهرم اهمیت نمی دهی؟ وقتی مادرش داخل ماشینش منتظر اوست، خواهرش به او می گوید: مادر را ببخش، همان طور که من بخشیدم. او زندگی خوبی نداشته و پدربزرگ در جوانیش شوهر و پدر خوبی نبوده، الکلی بوده و هر وقت مست می کرده، مادربزرگ را کتک می زده ولی مادربزرگ همیشه او را تحمل می کرده. 

سپس جی دی به سمت خانه دوست پسر مادرش رانندگی می کند ولی به محض رسیدن به خانه دوست پسرش، او لباس هایش را از بالکونی بیرون انداخته و بهش می گوید: هرگز به آنجا بازنگردد. جی دی مجبور می شود مادرش را به یک متل ببرد و در حالی که برای خرید غذا بیرون می رود، مادرش دوباره تصمیم می گیرد به خود هروئین تزریق کند ولی جی دی به موقع باز می گردد و آمپول تزریقی را دور می اندازد. 

مادرش گریه کنان از او می خواهد تا شب پیش او بماند ولی جی دی می گوید: با ماندن در اینجا، نمی توانم کسی را نجات دهم. باید بروم، خواهرم پیشت می آید و ازت مراقبت می کند. او موفق می شود به موقع خودش را به مصاحبه شغلی برساند. پس از آن بالاخره مادرش، هروئین را ترک و جی دی هم با دوست دختر هندی-آمریکاییش ازدواج می کند. حالا او دو پسر دارد. او زندگی نامه اش را با تشویق استادش نوشت. جی دی زندگیش را مدیون مادربزرگ و درسی است که به او داد: «از کجا آمده ایم همان است که هستیم اما هر روز انتخاب می کنیم که چه کسی باشیم».



۱۳۹۹ آذر ۴, سه‌شنبه

زندگی در میان خاک و خاکستر

فیلم خاک و خاکستر محصول سال ۲۰۰۴ به کارگردانی عتیق رحیمی است. کامبوزیا پرتوی فیلمنامه نویس ایرانی، فیلمنامه خاک و خاکستر را از روی رمان خاک و خاکستر نوشته عتیق رحیمی نوشته است. فیلم خاک و خاکستر قصه پیرمردی به نام دستگیر است که به همراه نوه ناشنوایش به نام یاسین قصد رفتن به معدن زغال سنگ دارد. مراد پسر دستگیر و پدر یاسین در معدن زغال سنگ کار می کند و خبر ندارد مادر، همسر و برادرش بر اثر بمباران کشته شده و پسرش شنوایی خود را از دست داده است.
 
دستگیر دو روز منتظر کامیونی که به طرف معدن می رود، می ماند ولی هر بار آن را از دست می دهد. در روز اول به روستای پدر زینب می رود که او هم اعضای فامیلش را از دست داده و از فرط غم و غصه نمی تواند صحبت کند. زمانی هم که شروع به صحبت می کند، از دستگیر می پرسد: دخترش زینب چطور است؟ دستگیر از ترس جرات نمی کند به او بگوید: تصویر برهنه زینب در حال دویدن به سوی شعله های آتش، رهایش نمی کند. هر بار زینب به یادش می آید، می خواهد لنگیش را به او داده تا خودش را بپوشاند. در قبرستان هم زنی را در حال دفن دختری می بیند که کفن ندارد. دستگیر فورا پتویش را از روی شانه اش برداشته و دختر را با آن کفن می کند. آن زن به او نصیحت می کند چیزی راجع به مرگ زینب به پدرش نگوید.
 
در روز دوم به میرزا قادر فروشنده می گوید: «خدا نمی خواهد که به معدن بروم. خدا نمی خواهد بچه م ره از دست بدم. چشم و امید مه طرف امی بچه است. پیشش نمی روم. آرامش می مانوم... نمی شه، خوده کدام طرف گم می کنم. طاقت روبرو شدن بچه خوده ندارم». ولی میرزا قادر به او نصیحت می کند به معدن رفته و پسرش را با واقعیت و قانون جنگ آشنا کند: «برش بوفامان که جنگ، جنگ است. د جنگ کسی به کسی حلوا تقسیم نمی کنه. برش بوفامان که پدر و بچه ش زنده هستن، همی جای شکر است. برش بوفامان که د قانون جنگ، مثل قربانی یا دستت پر خون است یا گردنت. خدا از دست پرخون دورش کنه. اگه عزا نگیره، انتقام خواد گرفت». دستگیر در جوابش می گوید: «بچه مه کسی است که قانون جنگ ره نمی فامه. پروای دست پرخون ره نداره. از مرگ زن و مادر خود خبر شوه، آرام نمی شینه. چند سال پیش تر کدام نامرد، زنش ره چیزی گفته بود، بیل ره گرفته، رفت کت بیل د فرقش زد. ۴ ماه بندی گری ره تیر کد». 
 
دستگیر از این می ترسد که وقتی پسرش بشنود موقع بمباران، زنش در حمام بوده و از ترس بمب و انفجار برهنه از حمام به بیرون دویده و در میان خانه های در حال سوختن گم شده، دیوانه شده و اگر پسرش را ببیند که بر اثر انفجار بمب، شنوایی خود را از دست داده و تصور می کند همه کس و همه چیز بدون صداست، زهر ترق خواهد شد. یاسین به دوره گردی می گوید: «بابه م صدا نداره. سرم قال مقال کده نمی تانه. بی بی مه صدا داره. کاکا قادرمم صدا داره. مادرمم صدا داره. بابه م کلشان ره د زیر خاک پوت کد. اگه نه مثل شوما ووری گنگه می بود». 
 
بعد از اینکه دستگیر از مرد دوره گرد می خواهد تا روی یاسین را طرفش برگردانده و به او بگوید پیشش برگردد، یاسین به حرفش گوش نمی دهد و دستگیر مجبور می شود خودش دنبال یاسین برود. باز به مرد دوره گرد می گوید: «بچه نمی فامه. کر شده، خودش نمی فامه. هر چیزی ره که می بینه، میگه بابه ای صدا نداره. ای د بمبارد قشلاق پرده های گوشیش کفیده».
فیلم خاک و خاکستر، تاثیر جنگ روی روح و روان مردم افغانستان را نشان می دهد. در این فیلم مردم از جنگ خسته اند. دیگر کسی طاقت از دست دادن بستگانش را ندارد. سربازی آمرش را می کشد زیرا به او دستور داده بود تا به سوی مردم روستایش شلیک کند. زمانی که دستگیر از آن سرباز می پرسد از کدام روستاست، سرباز در جوابش می گوید: «از گور. بود نبود یک گورستان بود». دستگیر به میرزا قادر می گوید: «من که فکر کدم د جنگ از زنده ها کده مرده ها آرام است». میرزا قادر هم در جوابش می گوید: «مرگ، همیشه زنده ها ره آزار میته نه مرده ها ره».
 
کامبوزیا پرتوی فیلمنامه نویس فیلم خاک و خاکستر دیروز سه شنبه چهارم ماه قوس در سن ۶۵ سالگی بر اثر ابتلا به کرونا درگذشت.

 

۱۳۹۹ آذر ۳, دوشنبه

عشق بهتر است یا حرفه؟


وقتی شاگرد مدرسه ای بیش نبودیم، جواب سوال علم بهتر است یا ثروت؟ بزرگترین دغدغه دوران مدرسه بود، گو اینکه جواب این سوال هسته اصلی جهان مدرسه را تشکیل می داد و تعیین کننده رابطه فرد با مدرسه بود. از آن جایی که شاگرد زرنگ کلاس و مدرسه بودم، باور داشتم علم بهتر است. حالا مشخص نیست چون شاگرد زرنگ بودم، باور داشتم علم بهتر است یا چون باور داشتم علم بهتر است، شاگرد زرنگ بودم. می بینید در هر مساله ای همیشه پای معمای اول تخم مرغ بوده یا مرغ، به میان می آید.

در جغرافیای اسلام، دوران نوجوانی دختران و پسران با رسیدن به سن بلوغ و سن تکلیف گره خورده است، بدین معنا که دختر و پسر از لحاظ عقلی به مرحله اطاعت، پرستش و عبودیت معبود الهی و انسانی رسیده اند و ازدواج همیشه به عنوان بهترین گزینه تکامل الهی و انسانی مطرح می شود. بی حکمت نبود که شبکه یک تلویزیون جمهوری اسلامی ایران برای دهه شصتی ها، سریال دنیای شیرین دریا را پخش می کرد. دریا، دختر شیرین شمالی پدر نداشت و عزمش برای پدر بودن برای خواهر و برادرش ، شوهر بودن برای مادرش و حتی کدخدا بودن برای روستایش جزم بود تا اینکه در قسمت های پایانی سریال، سر و کله یک خواستگار پیدا می شود و آن موقع است که انگشت شست تماشاگر خبردار می شود که دریای مهربان، دوست داشتنی و عاقل اجازه ندارد مرد خودش باشد.



در دوره نوجوانی، دیگر کسی راجع به علم بهتر است یا ثروت؟ حرف نمی زد، همه راجع به علم بهتر است یا شوهر؟ حرف می زدند و همه در خوابشان رویای یک شاهزاده پولدار می دیدند که روزی برایشان طلا خواهند خرید. پخش سریال پزشک دهکده از شبکه دوی جمهوری اسلامی ایران جواب تازه ای برای کسانی که می پرسیدند: علم بهتر است یا شوهر؟ ارایه کرد. پزشک دهکده زنی بود که علم را ورای ثروت انتخاب کرد و برای اینکه ثابت کند یک زن می تواند پزشک شود، به یتیم خانه ها برای معالجه کودکان یتیم شتافت در حالی که پزشکان مرد سلامتی خود را برای مداوای کودکان یتیم به خطر نمی انداختند مخصوصا اینکه کسی در ازای معالجه کودکان یتیم پولی به آن ها پرداخت نمی کرد. دکتر کویین ثابت کرد که یک زن هم می تواند پزشک شود، هم همسر و هم فعال حقوق بشر.



در فیلم داستان ازدواج، نیکول از شوهر کارگردانش طلاق می گیرد تا خود کارگردان شده و از سایه ی شهرت شوهرش بیرون بیاید. در جریان ماجرای طلاق می بینیم که نیکول در ابتدا هنرپیشه ای مشهور و موفق بوده که در سفری به نیویورک با چارلی آشنا و پس از ازدواج با او در تیاترش مشغول به کار می شود. به مرور زمان، شوهرش در سایه ی شهرت او به کارگردانی موفق و مشهور تبدیل می شود تا جایی که او خودش زیر شهرت شوهرش دفن و گم می شود. اتفاقی که برای کامیل کلودل پس از شروع کار با اگوست رودن افتاد. پدر کامیل به او گفته بود که با اگوست رودن کار نکند زیرا در سایه ی شهرت او گم خواهد شد، او نه تنها گم بلکه دیوانه شد و نیمی از عمرش در شفاخانه روانی سپری شد. به قول میلوا ماریچ همسر اول آلبرت انیشتین، «بر اثر انگشت نما شدن، یکی مروارید را صاحب می شود و دیگری صدف را». میلوا ماریچ فیزیکدان بود و گفته می شود احتمالا بدون وجود او نظریه نسبیت انیشتین هم وجود نمی داشت، خودش را فدای به شهرت رساندن انیشتین نمود طوری که نقش او در نظریه نسبیت انیشتین تا هنوز یکی از رازهای مبهم تاریخ علم محسوب می شود.



سامانتا کولی که در فصل اول سریال نابغه نقش میلوا ماریچ همسر اول آلبرت انیشتین را بازی می کند، در فصل دوم سریال نابغه نقش دورا مار عکاس فرانسوی و معشوقه پابلو پیکاسو را بازی می کند. دورا، پیکاسو را تشویق به کشیدن نقاشی گرنیکا می کند و در طول کار از او عکس می گیرد. روزی ماری به آتلیه پیکاسو می رود و با دورا دعوا می کند و از پیکاسو می خواهد از دورا جدا شود. اولگا خوخلووا، اولین همسر پیکاسو بالرین بود که به خاطر او دست از باله کشید و زمانی که پیکاسو ماری-ترز والتر را به عنوان معشوقه ش انتخاب نمود، از پیکاسو طلاق گرفت و در زمان حیات پیکاسو بر اثر ابتلا به سرطان درگذشت. ماری-ترز والتر و ژاکلین روک پس از مرگ پیکاسو خودکشی می کنند.




زمانی که پیکاسو، فرانسواز ژیلو را به عنوان معشوقه جدیدش انتخاب می کند، دورا دیوانه می شود. فرانسواز، آن زمان ۲۱ ساله و باکره بود. پیکاسو که استعداد نقاش شدن را در آثارش دیده بود، از او خواست تا به آتلیه ش رود و از او بیاموزد. پدر فرانسواز که می خواست دخترش، وکیل شود به او گفت: پیکاسو فقط بین آنچه که داخل شورت و پاهایت قرار دارد، علاقه دارد ولی به حرف پدرش گوش نداد و بعد از تولد دختر و پسرش، از پیکاسو جدا و به راه خود ادامه داد. پیکاسو به او گفت: باید احمق شده باشی که نقاش نابغه و مشهور جهان را ترک می کنی. فرانسواز در سال ۱۹۶۴ کتاب زندگی با پیکاسو را منتشر نمود.




دغدغه دوران جوانی این است که عشق بهتر است یا حرفه؟ کامیل، میلوا، دورا، ماری، اولگا و ژاکلین با انتخاب عشق، در تاریخ به فراموشی سپرده شدند. اما نیکول، میا و فرانسواز حرفه را انتخاب می کنند مثل هدی لامار با اینکه همسر سومین مرد ثروتمند اتریش بود، از دست او فرار کرد و وارد دنیای سینما شد. در کنار این ها، معدود زنانی چون آیریس آپفل هستند که آنقدر خوشبختند که در زندگی شان هم به عشقشان می رسند و هم به حرفه شان ولی حتی آیریس در بخشی از مستند آیریس ۲۰۱۴ در جواب «هرگز فرزندی نداشتی؟» می گوید: «نمی توان همه چیز را با هم داشت. من حرفه ام را می خواستم، می خواستم مسافرت کنم. غیر ممکن است که هر کاری را انجام داد. باید چیزی ببخشی تا چیزی بدست آوری و گاهی آنچه می بخشی، خود توست».




آخرین مرد روی زمین در جاده: نابودی و آفرینش جهان

  فیلم جاده (۲۰۰۹)، فیلمی پسارستاخیزی به کارگردانی جان هیلکات است. این فیلم بر اساس رمانی به همین نام نوشته کورمک مک کارتی ساخته شده است. در این فیلم، مردی با پسر خردسالش به طرف جنوب در جاده در حرکت هستند در حالی که بشر، حیوانات، گیاهان و درختان بر اثر فاجعه ای ناگهانی از بین رفته اند و فقط عده کمی از انسان ها زنده مانده اند ولی هیچ غذایی برای خوردن ندارند.

در جریان فیلم متوجه می شویم پسر خردسال در زمان بروز فاجعه به دنیا آمده و چیزی راجع به غذاها، نوشیدنی ها، حیوانات و .... نمی داند و هر چه پدرش به او می دهد، می خورد. پدرش تلاش می کند خودش و او را از شر یک گروه از انسان ها که برای بقای خود، تبدیل به آدم خوار شده اند نجات داده و در عین حال، خوب و بد (خیر و شر) را نیز به او آموزش دهد.




فیلم جاده را پس از سریال پسارستاخیزی آخرین مرد روی زمین دیدم. داستان سریال آخرین مرد روی زمین راجع به زندگی مردی به نام فیل میلر است. یک سال پس از اینکه ویروسی مرگبار منجر به مرگ انسان ها، حیوانات و گیاهان می شود، به نظر می رسد فیل میلر تنها انسان نجات یافته است. او به تمام ایالت های امریکا سفر و روی بیلبوردها می نویسد: «زنده در توسان» و دقیقا لحظه ای که تصمیم به خودکشی می گیرد، دود می بیند و تصمیم می گیرد ببیند دود چگونه به وجود آمده؟ او بالاخره با کارول تنها زن نجات یافته ملاقات می کند.

کارول پس از ملاقات فیل، به او می گوید: مسئولیت نجات تمدن بشری به دوش آن هاست و آن ها موظفند باهم ازدواج و تا حد امکان به زاد و ولد بپردازند. فیل مجبور می شود با کارول ازدواج کند ولی چند روز بعد سر و کله ملیسا پیدا می شود. از یک طرف فیل مجذوب ملیسا می شود و از طرف دیگر ملیسا به فیل می گوید: احساس شهوانی بودن می کند. فیل که نمی خواهد به عنوان تنها مرد نجات یافته باعث ناراحتی دو زن شود، نزد کارول می رود و به او می گوید: من قصد ناراحت کردنت را ندارم ولی فکر کرده ای اگر ما بچه دار شویم، بچه هایی نیستند که با بچه های ما ازدواج کنند و آن ها مجبورند با یکدیگر ازدواج کنند. تو که نمی خواهی بچه های ما با یکدیگر ازدواج کنند؟ می ترسم تنها راه حل این است که با ملیسا هم عروسی کنم...

فیلم جاده و سریال آخرین مرد روی زمین باعث شدند کمی راجع به ماجرای خلقت و آفرینش انسان فکر کنم. اگر انسانی که خاطره وجود تمدن بشری در ذهنش وجود دارد، در زمان قحطی موادغذایی به آدم خواری روی می آورد، آدم چطور قصه آدم و حوا را باور کند؟ آدم و حوا مثل پسر خردسال فیلم جاده هیچی از تمدن بشری نمی دانستند، نمی دانستند چه بخورند و چه بنوشند؟ فقط شنیده ایم که خدا به آنان گفته بود: از میوه ممنوعه نخورید. حتی مشخص نیست میوه ممنوعه گندم بوده یا سیب؟ قصه آفرینش طوری به خورد ما داده شد که اصلا جرات نکردیم بپرسیم: آدم و حوا چه می خوردند؟ چطور یک دفعه متوجه شدند می توانند با هم رابطه جنسی داشته باشند؟ اگر باور کنیم قابیل، نحوه گور کردن هابیل را از یک کلاغ یاد گرفت، آدم و حوا نحوه رابطه جنسی را از چه منبعی آموختند؟ زایمان حوا مثل زایمان کارول، بدون درد بود و در خوابش بود یا مثل زایمان اریکا پر از درد؟

اگر میوه ممنوعه، سیب یا گندم بوده و نه گوشت بدن خود انسان، چطور آدم و حوا همدیگر را نخوردند؟ چرا آدم خواری میوه ممنوعه نبوده؟ چطور فرزندان قابیل بدون ابتلا به بیماری زنده ماندند در حالی که آتش را هم کشف نکرده بودند که در صورت شکار حیوانات، گوشت را کباب می کردند با آتش؟ اگر گوسفندان هابیل یا کلاغ را خام خام می خوردند، چطور از خام خواری مریض نشدند؟ حالا ما در قرن ۲۱ مجبوریم باور کنیم که کرونا از بازار خیس ووهان شیوع پیدا کرده.

به قصه بهشت و جهنم و زنده شدن مردگان هم که فکر کنیم، این سوال مطرح می شود که آیا حیوانات هم مثل انسان ها در آن دنیا زنده می شوند؟ جالب اینجاست که قرآن با آیه «وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ» می گوید: بله، حیوانات هم در آن دنیا زنده می شوند. سوال بعدی این است آیا دایناسورها هم با ما زنده و محشور خواهند شد؟ اگر دایناسورها به بهشت بروند، آیا مردان را با ۷۲ حوری بهشتی شان خواهند خورد؟ آیا بعد از بهشت هم دنیایی وجود دارد؟

مستند عضو نهایی

  مستند The Final Member محصول سال 2012 به کارگردانی Jonah Bekhor و Zach Math راجع به تنها موزه آلت تناسلی مردانه در جهان است که در آیسلند موقعیت دارد. مستند راجع به تلاش صاحب موزه برای پیدا کردن عضو نهایی موزه یعنی آلت تناسلی مردانه انسان است.

Sigurður Hjartarson از سال ۱۹۷۴ کلکسیون آلت تناسلی حیوانات مذکر را شروع کرد. او آلت تناسلی حیوانات را از کشتارگاه ها و ماهیگیران دریافت می کرد. اعضای خانواده ش از جمله دخترش به او در جمع آوری آلت تناسلی حیوانات کمک می کرد. روزی که دخترش برای گرفتن آلت تناسلی یخ زده یک بز به کشتارگاه رفته بود، یکی از کارگران ازش می پرسد: داخل سبدت چیه؟ در جوابش می گوید: آلت تناسلی یخ زده بز جمع می کنم و بعد از اینکه به خانه برمی گردد، به پدرش می گوید: دیگر هرگز آلت تناسلی حیوانات برات جمع نمی کنم.

مستند عضو نهایی، ضمن نشان دادن برخی از آلت های تناسلی حیوانات با دو مردی که خواهان اهدای آلت تناسلی شان پس از مرگشان، هستند مصاحبه می کند. هر دو علاقه دارند که آلت تناسلیشان را به موزه اهدا کنند تا کلکسیون موزه تکمیل شود.



چگونه مثل لئو زنده بمانیم؟

یادداشت: این متن در تاریخ 31 مارچ 2016 نوشته شده است. 

اشاره: اگر هنوز فیلم بازگشته را تماشا نکرده اید، چند نکته راجع به فیلم در این متن لو رفته است

فیلم بازگشته یا برخاسته از گور، روایتگر تقابل انسان با طبیعت و بقای انسان در طبیعت است. در این فیلم می بینیم چگونه هیو گلاس (لئوناردو دی کاپریو) که بر اثر حمله یک خرس گریزلی زخم های مهلک و کشنده ای برمی دارد (حتی رشته ی عصبی سمپاتیک وی آسیب می بیند)؛ زنده می ماند ولی پسرش -هاوک- که بر اثر خنجر زخمی می شود، می میرد. در این فیلم، هیو گلاس مجبور است با طبیعت وحشی، زخم های ناشی از حمله ی یک خرس درنده، سرخپوستانی که به دنبال انتقام گرفتن از شکارچیان سفیدپوست و غارتگر هستند و مردی که پسرش را کشته، مبارزه کند. او، نکات خوب و جالبی برای زنده ماندن در این فیلم به نمایش می گذارد. 
مبارزه با خرس
در حالی که هیو گلاس در جنگل قدم می زند، متوجه ی حضور یک خرس ماده می شود که به سوی او حرکت می کند. خرس چندین بار به او حمله کرده و او را به زمین می زند. زمانی که هیو گلاس از حرکت باز می ماند، خرس او را ترک می کند ولی وقتی او از جایش بلند می شود، خرس دوباره به او حمله می کند. با اینکه هیو گلاس موفق می شود خرس را بکشد ولی جراحات زیادی برمی دارد که احتمال زنده ماندنش غیر ممکن به نظر می رسد.
اگر علاقه مند رفتن به جنگل هستید، از قبل راجع به حیوانات موجود در آن جنگل مطالعه کنید. اگر خرسی در آن جنگل زندگی می کند، راجع به نوع خرس و چگونگی مبارزه با هر نوعش مطالعه کنید. بهترین کار این است که پا به جنگلی که خرسی در آنجا زندگی می کند، نگذارید ولی اگر گذاشتید به جای جنگیدن با خرس ها بهتر است مثل گلنار با خرس ها دوست شوید و برایشان کلوچه بپزید. 
جملات الهام بخش را به خاطر آورید
وقتی دوستان هیو گلاس او را روی برانکارد قرار می دهند، پسرش بالای سرش می نشیند و در گوشش زمزمه می کند: "من اینجام، من اینجام". سپس گلاس، همسر سرخپوستش را به خاطر می آورد که بهش می گوید: "تا وقتی بتونی نفس بکشی، می تونی مبارزه کنی. نفس بکش، همچنان نفس بکش. وقتی هوا طوفانی می شه و تو جلوی یک درخت ایستاده باشی، اگه به شاخه هاش نگاه کنی، می بینی که سقوط خواهد کرد ولی اگه به تنه اش نگاه کنی، مقاومتش را می بینی! باد نمی تونه به درختی با ریشه محکم صدمه بزنه". 
بوتل آب فلزی
همراه داشتن بوتل آب فلزی در مناطق کوهستانی، گزینه ی بهتری نسبت به بوتل آب پلاستیکی است. بوتل آب پلاستیکی ممکن است به هر دلیلی مثل پرت شدن از صخره شکسته شود یا در آتش بسوزد ولی بوتل آب فلزی مقاوم است. در ضمن می توانید مثل جیم، یک علامت به عنوان نشانی روی بوتل حک کنید تا باعث نجات شما یا دیگری شود. حک کردن علامت روی بوتل فلزی را هم یاد بگیرید و همچنان از انجام این کار در حضور افرادی مثل جان فیتز جرالد، خودداری کنید.
به دنبال فرد گمشده بگردید
اگر در جریان سفر متوجه غیبت یکی از همراهان خود شدید، حماقت جیم را مرتکب نشده و کمی دنبال فرد گمشده بگردید. ببینید نشانه های مشکوکی مثل لکه ی خون روی زمین نمی بینید. زمانی که هیو گلاس دنبال جنازه ی پسرش می گردد، با کمک لکه های خون روی برف که جان فیتز جرالد فراموش کرده آن را از بین ببرد، پسرش را پیدا می کند. 
پوشیدن لباس گرم
هیو گلاس پس از اینکه خرس را می کشد، از پوستش برای خودش لباس تهیه می کند. او بدون این لباس نمی توانست زنده بماند. در نتیجه، همیشه با خود لباس گرم از پوست و خز به همراه داشته باشید مخصوصا برای مقابله با زمستان های سرد در مناطق کوهستانی افغانستان. یک بار یکی از دایی هایم تعریف می کرد، در زمستان مجبور شده به خانه ی خواهرش در روستایی دیگر برود و از میان کوه های پر از برف عبور کند. تا به خانه ی خواهرش می رسد، پایش داخل کفشش یخ می زند. بعد خواهرش، آب جوش و تشت آماده می کند تا بتواند کفش را از پایش بیرون بیاورد. در نهایت کفش با مقداری پوست پا کنده می شود. او که شانس آورد، فقط مقداری پوست پا از دست داد. اگر کسی خبرهای زمستانی را دنبال کند، متوجه می شود قطع اعضای دست و پا بر اثر یخ زدگی در هرات، صدر اخبار زمستانی در افغانستان است.
 خلاصه اینکه، موقع سفر به مناطق کوهستانی، حتما لباس، دستکش، کفش و جوراب گرم همراه خود داشته باشید. 
خوردن گوشت خام
در قسمتی از فیلم، هیو گلاس مجبور می شود گوشت خام بخورد. گوشت خام خوردن برای گوشت خواران سخت است چه برسد به لئوناردو دی کاپریو که گفته می شود، گیاهخوار است. آمادگی خوردن گوشت خام در شرایط سخت را داشته باشید، امیدوارم مبتلا به انگل نشوید. شاید بهتر باشد خوردن گوشت خام را با گوشت ماهی سالمون که در تهیه سوشی مورد استفاده قرار می گیرد، تمرین کنید. 
یاد گرفتن کمک های اولیه
در صحنه هایی که هیو گلاس، دست و پای شکسته ی خود را می بندد یا بدون داروی بیهوشی، زخم های خود را با آتش می سوزاند، اهمیت یادگرفتن کمک های اولیه برای مقابله با شرایط سخت برایمان نمایان می شود. 
آتش روشن کردن
آتش روشن کردن به زنده ماندن شما در طبیعت خیلی کمک می کند. هیو گلاس برای گرم نگه داشتن خود، دور کردن حیوانات وحشی مثل گرگ و خرس و ... از خودش و استریل کردن وسایل و بستن زخم هایش جهت جلوگیری از عفونی شدن زخم هایش، آتش روشن می کند. پس حتما یاد بگیرید چطور آتش روشن کنید؟ آتش زنه ها و آتش گیرنده ها را بشناسید. به طور مثال در مناطق کوهستانی و نزدیک سواحل، سنگ های آتش زنه زیادی برای آتش روشن کردن پیدا می شود، علف های خشک و برگ ها و مخرویط کاج ها نیز آتش گیرنده های خوبی هستند. 
خوابیدن درون بدن یک اسب مرده
یکی از صحنه های مهیج فیلم، لحظه ای است که هیو گلاس نه تنها از مردن اسبش هنگام سقوط ناراحت نمی شود، بلکه با کمک چاقویش دل و روده ی اسب را بیرون می آورد، سپس با خیال راحت داخل بدن اسب مرده می خوابد تا خودش را گرم نگه دارد. اگر با اسب و الاغ در مناطق کوهستانی سفر می کنید، حتما یاد بگیرید چگونه دل و روده ی اسب را بیرون بیاورید البته پس از مردن اسب و الاغ. در غیر این صورت می توانید کیسه ی خواب بخرید و در سفرهایتان از آن استفاده کنید. البته برای نجات از زمستان سرد کابل هم می توانید به یک کیسه ی خواب پناه ببرید. من که هنوز دل تنگ کیسه ی خوابی هستم که از لیلامی کوته سنگی خریده بودم. 
با کمک سنگ ها، ماهی بگیرید
برای ماهی گرفتن در دل طبیعت وحشی، یک راه خیلی ساده وجود دارد. مثل هیو گلاس، یک گودال کوچک کنار ساحل درست کنید، و با چند سنگ دور تا دورش را بپوشانید. ماهی ها به آن سمت شنا خواهند کرد، بعد می توانید با دستان خود ماهی ها را شکار کرده و خام خام نوش جان کنید. 
ساختن پناهگاه
ساختن پناهگاه بدون داشتن خیمه یکی دیگر از مهارت های هیو گلاس برای زنده ماندن است. در طبیعت، مواد زیادی برای ساختن پناهگاه وجود دارد، کافی است یک فرصت شناس باشید و بدانید چگونه می توانید از مواد مثل سنگ ها و درختان برای ساختن پناهگاه استفاده کنید. 
از خطرها نترسید
جان فیتز جرالد به خاطر ترس از سرخپوست ها، تصمیم می گیرد هر چه زودتر هیو گلاس را بکشد و به کمک جیم زودتر به دهکده برگردد. ترس از خطر باعث می شود جان فیتز جرالد نه تنها، اقدام به زنده به گور کردن هیو گلاس کند، بلکه پسر او را هم می کشد و حتی یک بار هم تصمیم می گیرد جیم را بکشد. اگر می خواهید در شرایط سخت زنده بمانید، هرگز از خطرهای موجود نترسید. 
شناسایی حساسیت های دشمن
هیو گلاس به خوبی از حساسیت های سرخپوستان آگاه است. به خاطر همین به پسر دورگه اش می گوید: اگر می خواهی زنده بمانی، دهانت را ببند. هاوک می گوید: آن ها صدایم را شنیدند، گلاس می گوید: آن ها کاری به صدایت ندارند، آن ها به چهره ات نگاه می کنند.  
به فکر انتقام نباش
هیو گلاس بیش از 200 مایل را به هدف انتقام گرفتن از مردانی که او را ترک و پسرش را کشته اند می پیماید. زمانی که فیتز جرالد را ملاقات می کند، جرالد بهش می گوید: تا اینجا آمدی تا انتقام بگیری؟ پس از آن لذت ببر زیرا به هیچ وجه نمی توانی پسرت را برگردانی! تلاش هیو گلاس برای انتقام گرفتن از جرالد، منجر به کشته شدن رئیسش می شود. و زمانی که او سرخپوستان را می بیند، به خاطر می آورد که انتقام دست خداست و جرالد را به دریای خروشان می سپارد تا طبیعت به روش خودش، او را مجازات کند.  
معامله کردن با دشمن
نحوه ی معامله کردن با دشمن یکی دیگر از نکات زنده ماندن در شرایط سخت است. رئیس قبیله ی سرخپوستان از یک گروه سفیدپوست می خواهد به آن ها اسب بدهند. رئیس گروه سفیدپوست می گوید: ما فقط به شما اسلحه می دهیم ولی وقتی مرد سرخپوست به آنها می گوید: شما زمین های ما را غصب می کنید، به ما اسب بدهید تا بتوانم دخترم را پیدا کنم، او قبول می کند که بهشان اسب بدهد. بعدا هیو گلاس با نجات دادن دختر مرد سرخپوست، زنده ماندن خودش را تضمین می کند.  

فیلم پندتنگ: چینی نازک وحدت و یگانگی

  فیلم مالزیایی دیستوپیایی پندتنگ یا مهاجران از شب 21 دسامبر سال جاری روی یوتیوب گذاشته شده است. این اولین فیلم مالزیایی است که با کمک مالی ...