۱۴۰۰ فروردین ۳, سهشنبه
بهای آزادی بیان
۱۳۹۹ بهمن ۷, سهشنبه
فیلم شیطان تمام وقت
هلن با کشیش کلیسا به نام روی ازدواج می کند. روزی روی با هلن به جنگل رفته و او را می کشد زیرا باور دارد که خدا به او قدرت زنده کردن مردگان را اعطا نموده ولی پس از کشتن هلن، پی می برد که نمی تواند او را زنده کند. روی در مسیر برگشت به خانه، با عکاسی به نام کارل و همسرش سندی ملاقات می کند. کارل و زنش، مردان در راه مانده را سوار اتوموبیلشان کرده و در راه به بهانه استراحت، توقف می نمایند. آنان قاتل های زنجیره ای هستند که مردان را مجبور به رابطه جنسی با سندی نموده، در حالی که کارل از آن ها هنگام رابطه عکس می گیرد و پس از آن، مسافران را می کشند. روی قبول نمی کند رابطه ای با سندی داشته و توسط کارل کشته می شود.
کارل و سندی مثل شیرین گل و رحمت الله شوهرش هستند. به گزارش نیویورک تایمز، رحمت الله، شیرین گل را مجبور به روسپیگری و ایجاد رابطه با رانندگان تاکسی می نمود. پس از اینکه شیرین گل، کباب های آغشته به مواد را به خورد آنان می داد، شوهر، برادر شوهر و پسرش تاکسی های آنان را دزدیده و فروخته و رانندگان را به قتل رسانده و در حیاط خانه شان دفن می کردند. آن ها ۲۷ مرد را طی سال های ۲۰۰۱-۲۰۰۴ به قتل رساندند.
ویلارد و شارلوت صاحب پسری به نام آروین می شوند. آروین، پسری خجالتی است که توسط دیگران مورد آزار و اذیت قرار می گیرد. روزی پدرش با کتک زدن دو مردی که او را آزار داده بودند، به او یاد می دهد چه زمانی وقت مناسب برای انتقام گرفتن است؟ شارلوت به سرطان مبتلا می شود و ویلارد از پسرش آروین می خواهد تا با او به درگاه خدا برای سلامتی مادرش دعا کند. ولی خدا دعاهای هیچ یک از آن ها را قبول نمی کند. پس از اینکه ویلارد، سگ آروین را برای شفای همسرش قربانی می کند، شارلوت فوت می کند و ویلارد هم خودکشی می کند. پس از آن، رابطه آروین با خدا و کلیسا خدشه دار می شود.
آروین نزد مادربزرگش می رود که لنورا دختر هلن را به فرزندخواندگی گرفته است. آروین مثل یک برادر، همیشه مواظب لنورا است. لنورا نیز مورد آزار و اذیت پسران همکلاسیش قرار می گیرد ولی آروین کتکشان می زند و بهشان اخطار می دهد که به خواهرش نزدیک نشوند. لنورا هر روز سر قبر مادرش که در قبرستان نزدیک کلیسا آرمیده، می رود. یک روز بارانی، از قبرستان به کلیسا می رود و در آنجا کشیش جوانی که تازه آمده او را به خانه اش می رساند. کشیش که پرستون نام دارد، به لنورا می گوید: آیا تا به حال خود را به خدا آن گونه که او را آفریده، نشان داده است؟ سپس در حالی که دست لنورا را در دستش می گیرد، شروع به دعا نموده و می گوید: خدایا به لنورا قدرت بده تا خودش را به تو آن گونه که روز اول آفریدیش، نشان دهد. سپس به لنورا کمک می کند تا لباس هایش را درآورده و او را می بوسد.
ماجراهای رابطه جنسی کشیش پرستون با لنورا که منجر به حاملگی او می شود، مرا یاد حرف های فیل ساویانو در فیلم افشاگر انداخت. فیل ساویانو به خبرنگاران بوستون گلوب می گوید: او در کودکی فقیر بود و کسی به او و خانواده ش توجهی نمی کرد ولی روزی یک کشیش که برای قشر فقیر زمان او، حکم خدا را داشت به او توجه و از او می خواهد تا با وی رابطه جنسی برقرار کند. فیل می گوید: چطور می توانید به خدا «نه» بگویید؟ لنورا، بوسه کشیش را در ذهن کودکانه ش نشانه ای از رحمت و لطف خدا قلمداد می کند و پس از آن به آروین می گوید: به تنهایی می تواند سر خاک مادرش رفته و به خانه برگردد. پس از اینکه لنورا به کشیش می گوید: از او حامله است، کشیش هر گونه رابطه خود با وی را منکر شده و او را فاحشه و فرزندش را حرام زاده می خواند. لنورا به خاطر جلوگیری از آبروریزی، خودکشی می کند.
زمانی که آروین از طریق کالبدشکافی پی به حامله بودن لنورا و رابطه کشیش با او می برد، کشیش را تحت تعقیب قرار داده و پس از کشتن او به طرف زادگاهش سفر می کند. آروین در راه، با کارل و سندی برمی خورد. زمانی که کارل قصد شلیک کردن به آروین دارد، او در دفاع از خود به سوی کارل و سندی شلیک کرده و هر دو را می کشد. بعدا آروین پی می برد که برادر سندی، کلانتر است. لی، در واقع همان پلیسی است که شب خودکشی پدر آروین به خانه آن ها رفته و با او صحبت می کند. لی، کلانتر و پلیس فاسدی است ولی آروین چیزی نمی داند. زمانی که لی در جنگل، قصد کشتن او را دارد، از خود دفاع کرده و لی را می کشد. آروین به لی می گوید: خواهر و شوهر خواهرش، آدم های خوبی نبوده و افراد زیادی را کشته اند از جمله سربازی که از جنگ ویتنام برگشته بود.
در راه یک هیپی، آروین را سوار اتومبیلش می کند. به محض سوار شدن، احساس خستگی کرده و تلاش می کند در اتومبیل آن غریبه خوابش نبرد. بین خواب و بیداری، در رویاهایش تصور می کند در آینده یا مثل پدرش ازدواج کرده یا به عنوان سرباز به جنگ ویتنام رفته است. زندگی آروین، مثل زندگی خیلی هاست که در افغانستان زندگی کرده یا می کنند. در یک شهر / کشور فاسد به چه کسی می توانی اعتماد کنی؟ یاد دخترانی می افتم که وقتی در صندلی کنار راننده می نشینند، نگرانند مبادا راننده ای که همسر و دخترش را در خانه کتک می زند، دست روی ران آنان بکشد؟ مبادا مردی که خواهرش را به خاطر چشم چرانی های پسر همسایه کشته، خودش را به تن آنان بمالد؟ دخترانی که مجبورند برای خواندن قرآن نزد مولوی های امثال کشیش پرستون و مولوی رشید در زندگینامه حمیرا قادری با عنوان رقص در مسجد بروند یا دخترانی که بین زندگی با پدری معتاد، فرار از خانه و به چنگ پلیسی افتادن که مادر، همسر، خواهر و دخترش را به روسپیگری واداشته، کدامیک را انتخاب می کنند؟ آن قاضی که به دختران و زنان می گوید: اگر با من بخوابید، حکم آزادیتان را صادر می کنم، خود و حکمش را خدا و حکم الهی می پندارد؟ می خواهد به دختران بگوید: خدا شما را آزاد کرد؟
۱۳۹۹ دی ۱۱, پنجشنبه
۷۶۱ روز زندگی پشت قفسه کتاب
۱۳۹۹ آذر ۲۰, پنجشنبه
فیلم سفر به مکان صفر
"- چه آرزویی داری؟
- آرزو داشتم که هم دختر باشم، هم پسر
- چه اسمی دوست داری داشته باشی؟
- محمد نرگس"
دیالوگ فوق، قشنگ ترین و خنده دارترین دیالوگی بود که در فیلم سفر به مکان صفر به کارگردانی داوود هلمندی دیدم. دیالوگی که از لحاظ روحی آدم را یاد آنیما و آنیموس کارل یونگ می اندازد و از لحاظ بیولوژیکی یاد لیدی بوی ها. آنیما به ویژگی های زنانه در بخش ناهشیار مرد و آنیموس به ویژگی های مردانه در بخش ناهشیار زن گفته می شود.
داوود هلمندی ضمن روایت زندگی خودش، با به تصویر کشیدن زندگی سایر مهاجران افغان در ایران و غرب، به مقایسه فرهنگ شرق و غرب می پردازد.
۱۳۹۹ آذر ۹, یکشنبه
مدیون که هستیم؟
فیلم Hillbilly Elegy محصول سال 2020 به کارگردانی ران هاوارد در واقع زندگینامه جی دی ونس نویسنده آمریکایی است که در دانشکده ییل، حقوق خوانده است. مادرش معتاد به هروئین و دائم اسیر روابط و ازدواج های شکست خورده می شود. خواهرش در نوجوانی عاشق و با دوست پسرش ازدواج می کند. پس از آنکه پدربزرگ جی دی فوت می کند، مادرش نمی تواند مرگ پدرش را تحمل نموده، به اعتیاد و روابط شکست خورده روی می آورد. بالاخره بر اثر اعتیاد شغل و گواهینامه رانندگیش را از دست می دهد. گاه برای قبولی در برخی مشاغل مثل پرستاری مجبور می شود تست ادرار دهد تا ثابت کند معتاد نیست و او از دی جی می خواهد تا به جایش، تست ادرار دهد.
پس از آن مادربزرگ جی دی، فرشته نجات او شده، سرپرستی وی را بر عهده گرفته و می گوید: امیدوار بودم مادرت پس از مرگ پدربزرگت، سرپرستی همه ما و خانواده را بر عهده بگیرد ولی او احساس ناتوانی کرده و نمی تواند دوباره روی پای خودش بایستد. همه امید من به توست. اگر تو درس نخوانی و کار نکنی، می شوی شبیه بقیه! بالاخره جی دی، دل به درس و کار می سپارد و خودش را می سازد. او حتی همراه با سربازان امریکایی به عراق می رود تا هزینه تحصیل خودش در دانشگاه را فراهم کند.
زمانی که در دانشکده حقوق ییل درس می خواند، همزمان در سه مکان کار می کند تا مخارج تحصیلش را تامین کند ولی حقوقش کفاف هزینه ها را نمی دهد. دقیقا شبی که در یک مهمانی شام شرکت می کند تا با ملاقات با افراد مشهور، زمینه قبولی خود در مصاحبه های شغلی را فراهم کند، خواهرش زنگ می زند و می گوید: مادرش به خاطر مصرف بیش از حد هروئین، اور دوز کرده و در شفاخانه به کمک او برای مراقبت از مادرش نیاز دارد. جی دی مجبور می شود به اوهایو برگشته و از مادرش مراقبت کند.
پس از اینکه مادرش از شفاخانه مرخص می شود، او را به آسایشگاه برده تا در آنجا تحت مراقبت قرار گرفته و خودش و خواهرش بتوانند به زندگی شان برسند ولی مادرش از رفتن به آسایشگاه سر باز می زند و می گوید: می خواهد با دوست پسرش زندگی کند. جی دی از دست مادرش ناراحت می شود و به او می گوید: چرا فقط به خودت فکر می کنی و به زندگی من و خواهرم اهمیت نمی دهی؟ وقتی مادرش داخل ماشینش منتظر اوست، خواهرش به او می گوید: مادر را ببخش، همان طور که من بخشیدم. او زندگی خوبی نداشته و پدربزرگ در جوانیش شوهر و پدر خوبی نبوده، الکلی بوده و هر وقت مست می کرده، مادربزرگ را کتک می زده ولی مادربزرگ همیشه او را تحمل می کرده.
سپس جی دی به سمت خانه دوست پسر مادرش رانندگی می کند ولی به محض رسیدن به خانه دوست پسرش، او لباس هایش را از بالکونی بیرون انداخته و بهش می گوید: هرگز به آنجا بازنگردد. جی دی مجبور می شود مادرش را به یک متل ببرد و در حالی که برای خرید غذا بیرون می رود، مادرش دوباره تصمیم می گیرد به خود هروئین تزریق کند ولی جی دی به موقع باز می گردد و آمپول تزریقی را دور می اندازد.
مادرش گریه کنان از او می خواهد تا شب پیش او بماند ولی جی دی می گوید: با ماندن در اینجا، نمی توانم کسی را نجات دهم. باید بروم، خواهرم پیشت می آید و ازت مراقبت می کند. او موفق می شود به موقع خودش را به مصاحبه شغلی برساند. پس از آن بالاخره مادرش، هروئین را ترک و جی دی هم با دوست دختر هندی-آمریکاییش ازدواج می کند. حالا او دو پسر دارد. او زندگی نامه اش را با تشویق استادش نوشت. جی دی زندگیش را مدیون مادربزرگ و درسی است که به او داد: «از کجا آمده ایم همان است که هستیم اما هر روز انتخاب می کنیم که چه کسی باشیم».
۱۳۹۹ آذر ۴, سهشنبه
زندگی در میان خاک و خاکستر
۱۳۹۹ آذر ۳, دوشنبه
عشق بهتر است یا حرفه؟
آخرین مرد روی زمین در جاده: نابودی و آفرینش جهان
فیلم جاده (۲۰۰۹)، فیلمی پسارستاخیزی به کارگردانی جان هیلکات است. این فیلم بر اساس رمانی به همین نام نوشته کورمک مک کارتی ساخته شده است. در این فیلم، مردی با پسر خردسالش به طرف جنوب در جاده در حرکت هستند در حالی که بشر، حیوانات، گیاهان و درختان بر اثر فاجعه ای ناگهانی از بین رفته اند و فقط عده کمی از انسان ها زنده مانده اند ولی هیچ غذایی برای خوردن ندارند.
مستند عضو نهایی
مستند The Final Member محصول سال 2012 به کارگردانی Jonah Bekhor و Zach Math راجع به تنها موزه آلت تناسلی مردانه در جهان است که در آیسلند موقعیت دارد. مستند راجع به تلاش صاحب موزه برای پیدا کردن عضو نهایی موزه یعنی آلت تناسلی مردانه انسان است.
Sigurður Hjartarson از سال ۱۹۷۴ کلکسیون آلت تناسلی حیوانات مذکر را شروع کرد. او آلت تناسلی حیوانات را از کشتارگاه ها و ماهیگیران دریافت می کرد. اعضای خانواده ش از جمله دخترش به او در جمع آوری آلت تناسلی حیوانات کمک می کرد. روزی که دخترش برای گرفتن آلت تناسلی یخ زده یک بز به کشتارگاه رفته بود، یکی از کارگران ازش می پرسد: داخل سبدت چیه؟ در جوابش می گوید: آلت تناسلی یخ زده بز جمع می کنم و بعد از اینکه به خانه برمی گردد، به پدرش می گوید: دیگر هرگز آلت تناسلی حیوانات برات جمع نمی کنم.
چگونه مثل لئو زنده بمانیم؟
فیلم پندتنگ: چینی نازک وحدت و یگانگی
فیلم مالزیایی دیستوپیایی پندتنگ یا مهاجران از شب 21 دسامبر سال جاری روی یوتیوب گذاشته شده است. این اولین فیلم مالزیایی است که با کمک مالی ...
-
فیلم مالزیایی دیستوپیایی پندتنگ یا مهاجران از شب 21 دسامبر سال جاری روی یوتیوب گذاشته شده است. این اولین فیلم مالزیایی است که با کمک مالی ...
-
مستند The Final Member محصول سال 2012 به کارگردانی Jonah Bekhor و Zach Math راجع به تنها موزه آلت تناسلی مردانه در جهان است که در آیسلن...
























