وقتی شاگرد مدرسه ای بیش نبودیم، جواب سوال علم بهتر است یا ثروت؟ بزرگترین دغدغه دوران مدرسه بود، گو اینکه جواب این سوال هسته اصلی جهان مدرسه را تشکیل می داد و تعیین کننده رابطه فرد با مدرسه بود. از آن جایی که شاگرد زرنگ کلاس و مدرسه بودم، باور داشتم علم بهتر است. حالا مشخص نیست چون شاگرد زرنگ بودم، باور داشتم علم بهتر است یا چون باور داشتم علم بهتر است، شاگرد زرنگ بودم. می بینید در هر مساله ای همیشه پای معمای اول تخم مرغ بوده یا مرغ، به میان می آید.
در جغرافیای اسلام، دوران نوجوانی دختران و پسران با رسیدن به سن بلوغ و سن تکلیف گره خورده است، بدین معنا که دختر و پسر از لحاظ عقلی به مرحله اطاعت، پرستش و عبودیت معبود الهی و انسانی رسیده اند و ازدواج همیشه به عنوان بهترین گزینه تکامل الهی و انسانی مطرح می شود. بی حکمت نبود که شبکه یک تلویزیون جمهوری اسلامی ایران برای دهه شصتی ها، سریال دنیای شیرین دریا را پخش می کرد. دریا، دختر شیرین شمالی پدر نداشت و عزمش برای پدر بودن برای خواهر و برادرش ، شوهر بودن برای مادرش و حتی کدخدا بودن برای روستایش جزم بود تا اینکه در قسمت های پایانی سریال، سر و کله یک خواستگار پیدا می شود و آن موقع است که انگشت شست تماشاگر خبردار می شود که دریای مهربان، دوست داشتنی و عاقل اجازه ندارد مرد خودش باشد.
در دوره نوجوانی، دیگر کسی راجع به علم بهتر است یا ثروت؟ حرف نمی زد، همه راجع به علم بهتر است یا شوهر؟ حرف می زدند و همه در خوابشان رویای یک شاهزاده پولدار می دیدند که روزی برایشان طلا خواهند خرید. پخش سریال پزشک دهکده از شبکه دوی جمهوری اسلامی ایران جواب تازه ای برای کسانی که می پرسیدند: علم بهتر است یا شوهر؟ ارایه کرد. پزشک دهکده زنی بود که علم را ورای ثروت انتخاب کرد و برای اینکه ثابت کند یک زن می تواند پزشک شود، به یتیم خانه ها برای معالجه کودکان یتیم شتافت در حالی که پزشکان مرد سلامتی خود را برای مداوای کودکان یتیم به خطر نمی انداختند مخصوصا اینکه کسی در ازای معالجه کودکان یتیم پولی به آن ها پرداخت نمی کرد. دکتر کویین ثابت کرد که یک زن هم می تواند پزشک شود، هم همسر و هم فعال حقوق بشر.
در فیلم داستان ازدواج، نیکول از شوهر کارگردانش طلاق می گیرد تا خود کارگردان شده و از سایه ی شهرت شوهرش بیرون بیاید. در جریان ماجرای طلاق می بینیم که نیکول در ابتدا هنرپیشه ای مشهور و موفق بوده که در سفری به نیویورک با چارلی آشنا و پس از ازدواج با او در تیاترش مشغول به کار می شود. به مرور زمان، شوهرش در سایه ی شهرت او به کارگردانی موفق و مشهور تبدیل می شود تا جایی که او خودش زیر شهرت شوهرش دفن و گم می شود. اتفاقی که برای کامیل کلودل پس از شروع کار با اگوست رودن افتاد. پدر کامیل به او گفته بود که با اگوست رودن کار نکند زیرا در سایه ی شهرت او گم خواهد شد، او نه تنها گم بلکه دیوانه شد و نیمی از عمرش در شفاخانه روانی سپری شد. به قول میلوا ماریچ همسر اول آلبرت انیشتین، «بر اثر انگشت نما شدن، یکی مروارید را صاحب می شود و دیگری صدف را». میلوا ماریچ فیزیکدان بود و گفته می شود احتمالا بدون وجود او نظریه نسبیت انیشتین هم وجود نمی داشت، خودش را فدای به شهرت رساندن انیشتین نمود طوری که نقش او در نظریه نسبیت انیشتین تا هنوز یکی از رازهای مبهم تاریخ علم محسوب می شود.
سامانتا کولی که در فصل اول سریال نابغه نقش میلوا ماریچ همسر اول آلبرت انیشتین را بازی می کند، در فصل دوم سریال نابغه نقش دورا مار عکاس فرانسوی و معشوقه پابلو پیکاسو را بازی می کند. دورا، پیکاسو را تشویق به کشیدن نقاشی گرنیکا می کند و در طول کار از او عکس می گیرد. روزی ماری به آتلیه پیکاسو می رود و با دورا دعوا می کند و از پیکاسو می خواهد از دورا جدا شود. اولگا خوخلووا، اولین همسر پیکاسو بالرین بود که به خاطر او دست از باله کشید و زمانی که پیکاسو ماری-ترز والتر را به عنوان معشوقه ش انتخاب نمود، از پیکاسو طلاق گرفت و در زمان حیات پیکاسو بر اثر ابتلا به سرطان درگذشت. ماری-ترز والتر و ژاکلین روک پس از مرگ پیکاسو خودکشی می کنند.
زمانی که پیکاسو، فرانسواز ژیلو را به عنوان معشوقه جدیدش انتخاب می کند، دورا دیوانه می شود. فرانسواز، آن زمان ۲۱ ساله و باکره بود. پیکاسو که استعداد نقاش شدن را در آثارش دیده بود، از او خواست تا به آتلیه ش رود و از او بیاموزد. پدر فرانسواز که می خواست دخترش، وکیل شود به او گفت: پیکاسو فقط بین آنچه که داخل شورت و پاهایت قرار دارد، علاقه دارد ولی به حرف پدرش گوش نداد و بعد از تولد دختر و پسرش، از پیکاسو جدا و به راه خود ادامه داد. پیکاسو به او گفت: باید احمق شده باشی که نقاش نابغه و مشهور جهان را ترک می کنی. فرانسواز در سال ۱۹۶۴ کتاب زندگی با پیکاسو را منتشر نمود.
دغدغه دوران جوانی این است که عشق بهتر است یا حرفه؟ کامیل، میلوا، دورا، ماری، اولگا و ژاکلین با انتخاب عشق، در تاریخ به فراموشی سپرده شدند. اما نیکول، میا و فرانسواز حرفه را انتخاب می کنند مثل هدی لامار با اینکه همسر سومین مرد ثروتمند اتریش بود، از دست او فرار کرد و وارد دنیای سینما شد. در کنار این ها، معدود زنانی چون آیریس آپفل هستند که آنقدر خوشبختند که در زندگی شان هم به عشقشان می رسند و هم به حرفه شان ولی حتی آیریس در بخشی از مستند آیریس ۲۰۱۴ در جواب «هرگز فرزندی نداشتی؟» می گوید: «نمی توان همه چیز را با هم داشت. من حرفه ام را می خواستم، می خواستم مسافرت کنم. غیر ممکن است که هر کاری را انجام داد. باید چیزی ببخشی تا چیزی بدست آوری و گاهی آنچه می بخشی، خود توست».








هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر